طبق قرار معهود ساعت 12.30 مقابل دانشکده قدیم با استقبال جمع کثیری (!!!)از دوستان خوش قول مواجه شدیم که در انتظار مسئولین دفتر بودند تا به سمت ساختمان گروه صنعتی بهشهر راه بیافتند، البته چون تعداد معدودی (!!!) از دوستان در پیچ و خم های این دانشگاه عظیم گرفتار شده بودند، صلاح را در آن دیدیم تا مدتی درنگ کنیم... اتوبوس به راه افتاد.
دست فرمون جناب راننده به قدری تحسین برانگیز بود که دوستان آمارگیر و مستند ساز از هر طرف به سمت پنجره های اتوبوس پرتاب شده و بقیه شدیدا دریا زده بودیم! البته جناب راننده تاکید فرمودند کسی نایستد ولی خب... بماند، ساعت 2 مقابل ساختمانی دل فریب پیاده شدیم.

دوستان را نظاره می کردیم که گیج زنان به دنبال مکان مورد نظر می گردند. بالاخره اطمینان حاصل شد که راه را درست آمده ایم! زمزمه هایی شنیده میشد که " خب مگه چی میشد ماروهم میبردن پردیس ملت؟" یا " بذار من بفهمم کی اینجارو پیشنهاد داد، بیب " عده ای امیدواری می دادند " حتما معماری داخلی مد نظر بوده! " و ...
دکتر خاکزند نیز دقایقی بعد به ما ملحق شده و همگی به داخل رهنمون شدیم. توضیحاتی داده شد مبنی بر اینکه این ساختمان در سال 1345 اجرا شده و نسبت به زمان خود و در برخی موارد زمان حال ارجحیت دارد! البته من همچنان صدای وزوز مغز دوستان رو می شنیدم که معتقد بودند باید به مکانی بس عجیب می رفتیم.

پس از هماهنگی های لازم به سمت حیاط مرکزی ساختمان رهسپار شدیم. ابتدا کتیبه های محرم را دیدیم که قسمت میانی حیاط را احاطه کرده بود.

با کنار زدن آنها گویی پرده شهر را کنار زدیم! آب نمایی دلربا (!) که در حصار محوطه چمن، محصور شده بود. پاپیتال ها تا عرش (!) ادامه داشتند، صدای قطرات آب که از آسمان (!) می بارید، نسیم خنکی که گرد و غبار شهر را از چهره ها می زدود و همه این زیبایی ها انسان را از خود بی خود می کرد!

دکتر خاکزند گوشزد کردند که اگر تمامی مکان های اداری این گونه باشند کسی خود را زودتر از موعد بازنشست نمی کند و راندمان کار نیز چند برابر خواهد بود!
حیاط را دور زده و از در مقابل به داخل ساختمان رفتیم، نورگیرهای گیرای موجود در راه پله انظار را می ربود!! به طبقه اول رسیدیم که در آنجا، پله، آسانسور و سرویس های بهداشتی در فضایی مناسب، قسمت خدماتی ساختمان را تشکیل می دادند. از آنجا به بالکنی که به حیاط مرکزی مشرف بود راهنمایی شدیم، گویی میان باغی با طراوت و زیبا باشی!! که در آن احساس آرامشی ژرف بر وجودت مستولی شود! من به شخصه آنقدر در خلسه فرو رفته بودم که از فرمایشات استاد غافل ماندم!

در آنجا گلدانی بود حاوی توپک های تیغالو که نام دقیقش را نمی دانم! همگی ما بی تاب شده بودیم تا حداقل ثانیه ای بر آن گیاه عزیز دست نوازشی بکشیم و یادگاری از این بهشت برچینیم!!!

که البته به خاطر حضور مسئولین ساختمان در کنار گلدان و برای حفظ آبروی دانشکده از آن چشم پوشی کردیم!! هر چند زیرکی بعضی بیشتر از نظارت مسئولین بود و در نهایت یکی از این گیاهان عزیز در جیب یکی از دوستان عزیز تر از جان بود!
پس از آن به آمفی تئاتر مجموعه رفتیم،

در این امفی تئاتر به جای آنکه پله پله تا سن برویم، برای دید بهتر حضار، ردیف صندلی ها در انتها منحنی وار می شدند. البته قسمتی بود که تعدادی صندلی بالای پله و در مکانی پرت تعبیه شده بود که شدیدا ما را مکدر کرد،

ولی پس از آنکه مسئول ساختمان توضیح دادند که اینها بعدا اضافه شدند، فهمیدیم سوتی از جانب دکتر اردلان نبوده و ما بیخودی به توانایی ایشان شک کردیم! سپس دوباره به حیاط مرکزی رفته و سر مست شدیم(!) البته قرار بود گریزی به پشت بام بزنیم که به علت اتمام ساعت اداری، نصیبمان نشد!
پس از آنکه از ساختمان بیرون آمدیم دوباره نگاهی به آن کردیم و دیدیم الحق ساختمان اداری مصفایی است فقط گرد و غبار شهر بر زیبایی های آن سایه افکنده! ورودی این مجتمع از مقرنس های مکعبی (!) تشکیل شده بود که از کثرت به وحدت می رسید و شدیدا مورد عنایت استاد قرار گرفته بود!

بعد از این بازدید همگی بر آن شدیم تا در آینده در سمت کارمند وزارت آموزش و پرورش در این ساختمان به فعالیت بپردازیم و هیچگاه خود را بازنشست نکنیم!!
ارسال کننده:
فاطمه خسروشاهی