فزت و رب الکعبه...

فزت و رب الکعبه...

قسم به پروردگار کعبه رستگار شدم...

 

خودش اذان صبح را می گفت. نزدیک طلوع صبح بود که بالای مأذن رفت و ندای الله اکبر را بلند کرد، اذان را که گفت ، با سپیده دم خداحافظی کرد. گفت : ای صبح! ای سپیده دم! ای فجر ! از روزی که علی چشم به این جهان گشوده، آیا روزی بوده است که تو بدمی و چشمان علی در خواب باشد؟

 

 گوش کن!

 این علی(ع) است که با تو سخن می گوید...

ادامه نوشته

شب قدر

شب قدر است بیا قدر بدانیم کمی                             خانه دل ز گناهان بتکانیم کمی

شعله افتاده به ملک دلم از فرط گناه                 دوست را از دل این شعله بخوانیم کمی

و ارادت بنماییم و بگوییم " الغوث "                       ناله را تا به فلک باز رسانیم کمی

"امیر علی مصدق "

شب نیاز، شب عروج، شب آرامش، شبى که مى توان دریاى طوفانى را به ساحل نجات بخشش خداوند رساند و در حرم امن الهى آرام گرفت. شبى که هزار هزار فرشته بال مى گشایند و از هفت آسمان عشق به سوى زمین مى آیند. شبى که رحمت خداوند مرهم دلهاى سوخته از داغ گناهان است. شبى که فریاد گدایى عاشقان اوج مى گیرد و کاسه هاى تهى دستانشان رو به آسمان بلند است. شبى که چشمان دلسوختگان قطره قطره مى بارند و اندوه رسوایى شان را فریاد مى کشند. شبى که دلهاى سرشار از اندوه گناهان با بند بند جوشن کبیر، رنگ خدا مى گیرند. شبى که شب پر قدرِ قدر را رقم مى زنند. امشب قانون بى نظیر خلقت بر قاموس دل پیامبر (صلى الله علیه و آله) حک مى شود که (انا انزلناه فى لیلة القدر)

الهى من آمده ام تا سرود دل نشین محبوبیت و بندگى را هم نوا با شب زنده داران سر دهم. بار الها! من آمده ام تا تسبیح توبه و پشیمانى را دانه دانه شمارش کنم.

اى پناه من! آمده ام تا وجودم عطر اجابت گیرد. آمده ام اى تنها امیدم! تا سکوت شرمسارى ام را با زمزمه «الغوث الغوث» بشکنم و فریاد نیاز سر دهم. آمده ام اى کریم ترین! تا در شب غریبى خویش از سفره هاى گسترده آسمانى، طعامهاى معنویت برگیرم. آمده ام اى زیباترین! تا در این شب میهمانى و رحمت و نور به قرآن مقدست توسل جویم و آن را واسطه بى آبرویى خویش قرار دهم. آمده ام تا به چهارده نور پاک قسمت دهم و با ذکر «بک یا الله» امیدهایم را به اجابت برسانم. آمده ام تا در نورانیت این شب، تولد دوباره یابم. آمده ام تا در شب گردش فرشتگان به دور حجت هستى، خود را در حلقه زیباى آنان جاى دهم. آمده ام تا بهترین و معنوى ترین سرنوشت خویش را در صحیفه الهى رقم بزنم .

آمده ام تا در دروازه های باز اجابت ، استغاثه ام را دو چندان کنم. آمده ام تا راهی به سوی آسمان بیابم و خود را به ابدیت نزدیک کنم. آمده ام ای مهربان ترین تا در میهمانی بندگانت مرا نیز بپذیری و بخشش گناهان را بدرقه راهم کنی. آمده ام تا خود را بیابم که سالهاست گم کرده راهم و اسیر پندارهای خویش

فاطمه محمدی

دل نوشتی از یکی از دوستان!

دو شش بیت برای اسیستمان!!

 

دلم را نشکن ای استاد           تو روزی جمله ای، چیزی

به طرحم گر دروغم شد،       بگو خوب است و امروزی

 

به دستم گر نگه کردی         بگو دستی است پرقوت

عجب خطی، عجب طرحی     تو آندو باشی یا گهری؟

 

من از اینک به بعد با تو        شب و روزم گره خوردست

چرا که گفته ای چند بار        نکردی کار و می افتی!

 

***

 

بماندست بر دلم این داغ       که بینم بر موبایل خود

پیامک زد رفیقی خوب          که دیر آیی نیم روزی

 

همه روزم به این فکرم         که چون شد با تو افتادم؟

خودم هم نیک می دانم         نبودم چون تو زربودی!

 

خداحافظ زرودی جان           تو بودی نیک مردی خوب

من ار بد کردمی بخشا          که ما خامیم، کمی موزی!!

 

خدیجه! مرا ببخش...

زن این را گفت و خود را روی قبری انداخت که به اندازه ای بالاتر از اطرافش بود و سایبانی در کنار آن قرار داشت.

زن خود را جمع کرد و دوباره فریاد زد:"خدیجه!مرا ببخش"

اکنون پس از سالها می خواهم با تو درد دل کنم. مرا می شناسی؟ من نفیسه ام.

پس از سالها بی خبری اینک پیش تو آمده ام . چند روزی است که من هم مسلمان شده ام فقط چند روز...

 مکه به دست مسلمانان فتح شده است. یازده سال از روزی که تو ما را ترک کردی می گذرد و ده سال از هجرت همسرت!
ادامه نوشته