سه شنبه 9ام اذر بود که دیگه جدی جدی داشت جور میشد ، استاد و بچه ها همه تو تکاپوی جور کردن مجوز و مینی بوس و اسکان توی یزد و... بودند که یکهو همه چی حل شد و گویا یزد ما رو طلبیده بود. فردا صبح همگی دم سر در دانشگاه باشن،هر کس هم دیر بیاد جا می مونه،ما راس 6صبح حرکت می کنیم (خاکزند) . نمیدونم بعد از کلاس  وقتی رسیدم خونه چه جوری چمدونمو جمع کردم اما مهم اینه که بالاخره جمع شد و صبح خروسخوان رفتم سمت دانشگاه ، همه هم الوعده وفا، بدون کوچکترین تاخیری دم سردر منتظر بودند گویا تهدید استاد اثر کرده بود.

...بعد از کلی چرت زدن تو مینی بوس نزدیکای ظهر رسیدیم اردستان. جدا که عالی بود ، مسجد جامع اردستانو میگم ، پر نقش ونگاراما به رنگ کویر ...

اونجا بود که حس معمار بودن بچه ها گل کرده و دنبال راه پله ها میگشتند که برن طبقه دوم و از اونجا هم یه نگاهی به حیاط مسجد بندازند. بعد از خوردن ناهار تو حیاط مسجد به سمت یزدحرکت کردیم ، نمیدونم چند ساعت تو راه بودیم اما هر چقدر بود،زیاد و ملال اور بود تا اینکه نماینده جون گفت دیگه وارد شهر یزد شدیم وما از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم!!

یه راست رفتیم رستوران و دلی ازعزا دراوردیم و بعد هم به سمت اسکان – هتل سنتی لاله یزد- رهسپار شدیم هتل خیلی خوبی بود،به سبک خونه های قدیمی یزد ،که همشون یه تضاد بصری عالی دارند به طوری که از بیرون خونه هیچی جز خشت و گل دیوار نمی بینی اما وقتی وارد میشی صفای حیاط مرکزی و درختاش غیر قابل تصوره!

دو قسمت اندرونی و بیرونی داشت که اتاق های ما دور تا دور حیاط اندرونی بودند،اخر شب هم بعد ازگل کردن حس معمار بودن بچه ها و تجزیه تحلیل تک تک اتاق های هتل ، تو حیاط دور هم جمع شدیم به صرف چایی و کلوچه خرمایی که استاد اورده بود، که انصافا تو اون هوا خیلی چسبید...

صبح، بعد از صرف صبحانه مفصل هتل ،رفتیم سمت اتشکده ،اتشکده خوب بود اما نه به اندازه ای که ازش تعریف میکردند اگه بخوای معمارانه نگاهش کنی بنای اتشکده بنای خاصی نبود وارزشش فقط به خاطرهمون اتش 1500 ساله ی توش بود .

بعد از آتشکده نوبت به مسجد جامع یزد رسید که شاهکاری از رنگ ولعاب کاشی ها،تزئینات و معماری بود و حتما به خاطر همینجاست که به یزد دارالعباده هم میگن و چه زیبا بود شعری که قبل از ورود به مسجد روی کاشی ها نقش بسته بود :

دل نظرگاه جمال است و جلال                                   مظهر ذات و صفات هر کمال

عرش اعظم بارگاه کبریاست                                     شه نشین خلوت خاص خدا

قبله گاه حاجت اهل یقین                                           تکیه گاه دولت ارباب دین

پیشگاه کعبه ی صدق و صفا                                     پیشطاق مسجد الاقصی ما

طاق و ایوان و رواق از بهر چیست                            تا بدانی کاندرون خانه کیست

بهر رغبت زینت خشت و گل است                             بانی از فیاض فیضش بر دل است   

 

 

...واما بافت قدیمی و تاریخی یزد که هر چه از زیبایی ترکیب رنگ خشت ها با ابی اسمان بگم کمه . وقتی که بر بالای بام های به رنگ افتاب خونه ها پا می ذاشتی بی شک  به یزد شهر بادگیر ها می گفتی و وقتی به قسمت زمستان نشین خونه ها می رفتی نگاهت به شیشه های رنگی اروسی ها دوخته میشد که چه زیبا کنار هم نشسته اند. بعد از چهار،پنج ساعت بازدید در کوچه هاو ساباط های یزد دیگه وقت قیمه یزدی بود که به امتحانش می ارزید وخیلی هم خوشمزه بود...

 

...دوباره راه افتادیم تو شهر واین بار رفتیم دفینه زرتشتی ها و بعد هم باغ زیبای دولت اباد که ارتفاع بادگیرش آدمو به وجد می اورد اما به قول اقای رجایی فر- که در طول بازدیدها همراه ما بودند و توضیحات خوب و مفیدی ارائه دادند-  درختای باغ در حال انقراض بود . خلاصه اینجا هم همون حس معمار بودنه ،باعث شد که بچه ها هر جا پله میدیدن برن بالا و بعد از کلی التماس کردن بالاخره دل بکنن و بیان پایین...

 

 

  ...الان رسیدیم به جای خوشمزه سفر ،یعنی مغازه ی حاج خلیفه ، اینجا همون جایی بود که دیگه رسما جیب ها خالی شد.

به پیشنهاد اقای رجایی فر ،بعد از بازدید از موزه اب به سمت پارک کوهسنگی یزد حرکت کردیم اما چون سرما به مغز استخونمون رسیده بود مجبور شدیم بعد از شام سریعا به سمت اسکان برگردیم. تصمیم بر این شد که فردا صبح از میبد هم بازدیدی داشته باشیم ...

تو راه میبد ، کویر پیاده شدیم، بی نظیر بود وقتی روی تپه های شنی خودتو به سختی بالا میکشیدی هر لحظه به اسمان نزدیکتر میشدی واسمون کویر تماما مال خودت بود.

...ومیبد هم نگینی بود در کویر ایران که دستان زیلوبافان و سفالگرانش نهایت هنرمندی را میرساند...

بعد از بازدید از برج کبوتر خانه ، یخچال میبد وهمچنین نارین قلعه و کاروانسرای شاه عباسی که مجال نیست توضیح بدم به شهر دود و غبار، تهران ،رهسپار شدیم. و در اخرجا دارد از استاد خاکزند و خانم فتحعلی ها-نماینده خوب کلاس مقدمات 2- و همه دوستانی که در این سفر کمک کردند تشکر کنم.

 که الحق و الانصاف خیلی زحمت کشیدید...

ارسال کننده:                       

زهرا لعل دولت آبادی